زين الدين محمود واصفى
374
بدايع الوقايع ( فارسى )
به رسم عاريت « 1 » كرم فرمايند . حافظ خنده كرده فرمودند كه : غار موش و گلاب يعنى چه * گوش كر و رباب يعنى چه از [ اين ] تشنيع و تعرض بر من جهان به مثابهء غار موش تنگ و تيره گرديد ؛ [ و گلاب ] سرشك از گلابزن ديده بر صحيفهء چهره باريد . و معنى غيرت گوش رباب حميت را تاب داد . رگهاى « 2 » جان حزين مانند تار رباب به نالهء زار درآمد . گريان و نالان متوجه خانه شدم ؛ و در گوشهاى نشستم و در آشنائى مردم به روى خود بستم . نماز ديگر به مسجد رفتم . بعد از نماز شخصى ديدم در گوشهء مسجد تكيه كرده و نمدى به روى خود كشيده [ و ] نالهء حزينى دارد . پيش وى رفتم و نمد از روى وى برداشتم . پنداشتم كه آفتابى از زير پردهء سحاب سر برزد . جوانى بود در غايت « 3 » حسن و جمال ؛ اما رنگ [ روى ] وى شكسته و گردوغبار غريبى بر گرد رخسارش نشسته . تو گفتى كه آفتاب خاور است كه در وقت غروب رو به زردى « 4 » نهاده ، يا ماه شب چهارده است كه در و بال خسوف افتاده . [ بيت ] : بدر رويش هلال گرديده * سرو قدش خلال گرديده پيش او نشستم و احوال پرسيدم . گفت : فرزند تبريزم و مرا عبد الرحمن چلبى مىگويند . ( 71 b ) مرا داعيهء سفر خراسان شد . پدرم راضى نبود . بىرخصت و اجازت وى ، با مبلغ مال ، متوجه اين ديار شدم . چون به خشكرود ساق سليمان - كه در يك فرسخى خراسان است - رسيديم ، اهل كاروان اظهار خوشحالى نمودند و گفتند كه : للّه الحمد از خوف و خطر راه فارغ شديم ؛ [ و ] از ترس راهزنان و قاطعان طريق مستأمن گرديديم . كاروانيان طريق حزم و احتياط درنورديدند ؛ و رخت به سرمنزل فراغت و امان كشيدند .
--> ( 1 ) - A : به طريق عاريت . ( 2 ) - C : را نوعى تاب داد كه رگهاى ( 3 ) - A : در نهايت ( 4 ) - B : رو بر زمين زردى